چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه×××تو آرومی نمیدونی چقدر دیوونگی خوبه
با سلام اين داستان عين واقعيته و براي خودم تو زندگي اتفاق افتاده ! موقع امتحانات ترم تابستوني بود تو شهريور ، امتحانم يه درس عمومي بود كه فوت آب بودم و در اينكه نمره ي قبولي رو خواهم گرفت شكي نداشتم اما يه مشكل بزرگ در تقريبا يك ساعت مونده به امتحان برام پيش اومد كه خداوند مثل هميشه به داد من رسيد، ساعت 2 بعد از ظهر امتحان داشتم و چون وسيله اي براي رفتن نداشتم ساعت يك از خونه حركت كردم و به خيال خودم مثل هميشه نيم ساعته به دانشگاه خواهم رسيد ، برادرم مرا تا كنار جاده اصلي رسوند و خدا حافظي كرد و رفت. ده دقيقه گذشت خبري از ماشين نبود ؛ بيست ، سي ، چهل اما خبري از ماشين نبود كه نبود انگار همه تو اون تابستون گرم خواب بودن و كسي خيال مسافر كشي به سرش نميزد؛ من ديگه از بس هوا گرم بود خيس عرق شده بودم به ياد برادران تبليغي افتادم كه ميگفتن: هر چي ميشود از الله ميشود و هيچگاه از ياد خدا غافل نباشيد و به خدا توكل كنيد؛ چشمام رو بستم و شروع به خواندن كردم ((بسم الله. توكلت علي الله . لا حول و لا قوة الا با الله العظيم# بسم الله الرحمن الرحيم *لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ (1) إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ (2) فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ (3) الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآَمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (4) )). هنوز سوره رو كامل نخونده بودم كه صدايي از دور دست شنيده ميشد ! حالا ديگه فقط ربع ساعت به امتحانم مونده بود ، چشمام رو وا كردم يه ماشين بود كه داشت به من نزديك و نزديكتر ميشد، من هم دست تكان دادم و بنده ي خدا هم وايستاد جريان رو براش تعريف كردم و اون هم نامردي نكرد و تخت گاز منو تا در دانشگاه رسوند و درست سر ساعت من تو دانشگاه بودم، و جالب تر از همه اينكه هر كاري مي كردم اون بنده ي خدا كرايه از من نمي گرفت و ميگفت من به خاطر كرايه تو رو نرسوندم ، وقتي كه كرايه رو انداختم داخل ماشينش شايد برداره اونم با پرت كردن پول و يه بوق پا شو گذاشت رو گاز و رفت، من جز دعاي خير كار ديگري از دستم بر نمياد براش انجام بدم خدا كنه ان شاء الله هميشه سالم و سرزنده باشه!شايد از جانب خداوند فرستاده شده بود. والله اعلم وقتي به اين قضايا فكر ميكنم فقط اين جمله به ذهنم ميرسه و بر زبانم جاري ميشه: ((وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ )) دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست . نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت . همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. (( همه امور بدان گونه که مي نمايند، نيستند!))
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم. و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم... تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد.. دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم. و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و این نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگارخستگی هایم. و می دانم که هر چشمی نخواهد دید غم دنیا نخواهد یافت پایان 

برچسبها: داستان, ابر داستان, داستان کوتاه, داستان آموزنده, داستان واقعي

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :
- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .
هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .
برچسبها: داستان, داستان کوتاه, داستانک, داستان ماهیگر, داستان قشنگ

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید !
برچسبها: داستان, ابر داستان, داستان کوتاه, داستان آموزنده, داستان نجار

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن. 
برچسبها: داستان, داستان کوتاه, داستانک, داستان جالب

می مانی و شبها پرستاره میشود
می آیی و زنــدگی عاشقانه میشود
میبــــــاری و همه جـــــــــا تازه میشود
می تابی و دلم بیشتر عاشقت میشود
بــا تـــــــــــو بـودن تکـــــــــــــــــرار میشود
ایـــــــن تکــــــــرارها باز هم تکــــرار میشود
و دنیــــــا کــــه تــــــــو باشــــی از آن میشود
تــــــــــــــو هستی و دلم به تـــــــو خوش است
تــــــــــو مـی مـــــــانی همین بـــــــرایم کـافیست
آسمان چشمانــــم همیشه بـــــــه رنـــــگ آبیست
میخواهمت ، میخواهمت ای تمـــــــــام بـــود و نبودم
تــــــــــو کجا بــــــــــودی لحظه هایی که در پی تو بـودم
تو کجا بودی لحظه ای که در آرزوی داشتن یکی مثل تـو بـودم
میخواهمت تا ابــــد ، این احساســــم همیشه در دلــــت بمانــــــد!
نیامده ام که بی وفـــا باشم ، آمده ام که بــا تمام وجـــودم عاشقت باشـــم
همانگونه که اینک دیوانه ات هستم،مثل این است که عمریست گرفتار تو هستم
می مانی و شبها پر ستاره میشود ، می آیی و زندگی ام از ایـن رو به آن رو میشود
میدانی که هیچکس مثل من اینگونه عاشقت نمیشود، میدانی که هیچکس مثل مـن درگیر تو نمیشود،میخوانمت و دلم هوس فریاد میکند ، فریاد نام تـــو همراه با احساسی دراعماق قلب من حسی که به آن شک ندارم ، دوســـــــــــــــــــتت دارم عشـــــــــــق مــن

اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند. بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کار را کرده، پاسخ داد:
شب بعد اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نوازرفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند، گاو آنها که تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟
خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد!
فرشته پير پاسخ داد: وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بودم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم!
همه امور به دان گونه که نشان مي دهند، نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نکته پي مي بريم.
پس به گوش باشيد شايد کسي که زنگ در خانه تو را مي زند فرشته اي باشد و يا نگاه و لبخندي که تو بي تفاوت از کنارش مي گذري، آنها باشند که به ديدار اعمال تو آمده اند!

شهر رنگی من را..

خوشا در بر رخ شادی گشایان
خوشا دل های خوش، جان های خرسند
خوشا نیروی هستی زای لبخند
خوشا لبخند شادی آفرینان
که شادی روید از لبخند اینان
نمی دانی -دریغا- چیست شادی
که می گویی: به گیتی نیست شادی
نه شادی از هوا بارد چو باران
که جامی پر کنی از جویباران 
نه شادی را به دکان می فروشند
که سیل مشتری بر آن بجوشند 
چه خوش فرمود آن پیر خردمند
وزین خوشتر نباشد درجهان پند 
اگر خونین دلی از جور ایام
"لب خندان بیاور چون لب جام" 
به پیش اهل دل گنجی ست شادی
که دستاورد بی رنجی ست شادی 
به آن دستی دهد این گنج گوهر
که پیش آرد دلی لبخند پرور 
به آن کس می رسد زین گنج بسیار
که باشد شادمانی را سزاوار 
نه از این جفت نه از آن طاق یابی
که شادی را به استحقاق یابی 
جهان در بر رخ انسان نبندد
به روی هرکه خندان است خندد 
چو گل هرجا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی 
چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند
زعمرت لحظه لحظه می ربایند 
گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت، پایان می پذیری 
مشو در پیچ وتاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم کن، تبسم!
| Design By : Pichak |










